محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3896
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرستادهء قتيبه را فرود آوردند و به دار الضيافه بردند و چون شب شد سليمان او را پيش خواند و كيسه اى كه دينار در آن بود به دو داد و گفت : « اين جايزهء تو است و اين نيز فرمان يار تو دربارهء ولايتدارى خراسان ، حركت كن ، فرستادهء من نيز با فرمان وى همراه تو مىآيد » گويد : مرد باهلى روان شد ، سليمان يكى از مردم عبد القيس را كه از تيرهء ليث بود به نام صعصعه با مصعب همراه وى فرستاد و چون به حلوان رسيد كسان پيش آمدند و به دو خبر دادند كه قتيبه به كار خلع پرداخته پس مرد عبد ى بازگشت و فرمان را به فرستادهء قتيبه داد قتيبه به كار خلع اقدام كرده بود و كار آشفته شد . وقتى فرستاده فرمان را به قتيبه داد با برادران خويش مشورت كرد كه گفتند : « سليمان پس از اين حادثه ديگر به تو اعتماد نمىكند » توبة بن اسيد عنبرى گويد : صالح به عراق آمد و مرا سوى قتيبه فرستاد كه از وضع وى با خبر شوم ، يكى از مردم بنى اسد در راه مصاحب من شد و پرسيد كه به چه كار مىروم ؟ اما كار خويش را نهان داشتم ، به راهى مىرفتيم كه حيوانى راه ما را بريد [ 1 ] رفيقم به من نگريست و گفت : « مىبينم كه به كارى مهم مىروى اما از من نهان مىدارى ؟ » گويد : برفتم تا به حلوان رسيدم و كسان پيش آمدند و كشته شدن قتيبه را با من بگفتند . ابو مخنف گويد : وقتى قتيبه مىخواست سليمان را خلع كند با برادران خويش مشورت كرد . عبد الرحمان گفت : « سپاهى به راه انداز و هر كه را از او بيمناكى جزو آن كن و گروهى را سوى مرو فرست و برو تا به سمرقند برسى ، آنگاه به همراهان
--> [ 1 ] اين جزو رسوم عرب است كه از عبور حيوان بر راه از چپ براست و از راست به چپ فال مىزنند و حيوان رهگذر را سانح و بارح نام مىدهند و ترتيب عبور از چپ براست ( سانح ) و بالعكس ( بارح ) فال نيك و بد است . م .